تبليغاتX
دختر و پسر بندرعباسی - فرار...........................................................
 
جوک . عاشقانه ها . عکسهای زیبا و متفاوت. فلش
 

 

 فرار........

 

 

ماشینی خواهم گرفت  

 

دور خواهم شد از این خانۀ زشت......

 

 که در ان هیچ کس نیست مرا درک کند......

 

کیف ازپول تهی......

 

و دل در انتظار یک تاکسی......

 

 

نه به زیتون دل خواهم بست نه به نیلی نه به ستاره......

 

نه به دست فروشانی که در ظلمت شب......

 

می فروشند جنس ازسر بیکاریشان......

 

 

همچنان خواهم گشت......

 

در پی یک تاکسی......

 

 

پسرک می گرید....

 

خترک می خندد....

 

پیرزن می رقصد....

 

پیرمرد می فهمد......

 

و خلاصه هر کس مشغله ای دارد......

 

و من بی خبر از همه جا......

 

همچنان خواهم رفت......

 

که ناگهان تاکسی می ایستد......

 

دل من می ریزد......

 

با شتابی چون باد......

 

همچنان خواهم رفت......

 

از سر بد شانسی لاستیک می ترکد......

 

تاکسی می ایستد......

 

دل من می ریزد......

 

دل من میشکند......

 

نا امید از هر جا......

 

فکر خواهم کرد به آن خانه و شهر......

 

در این شهر غریب پنجره ها رو به تظاهر باز است......

 

 

بامها جای بشقابهایی است.......

 

که به تخریب فرهنگ بشری میخندد.......

 

و اما خانۀ ما............

 

خانه ایست در انتهای کوچه ای......

 

که در ان پنجره ها رو به صفا باز است......

 

بام ان جای گربه هایی است ......

 

که به ماهی های حوص می نگرند......

 

ودست هر کودک خردسال آن فرفره ای است......

 

اهل خانه به یکی یکدانه چنان مینگرند......

 

که به یک کاج به یک سرو بلند......

                                     

 

شادی زندانی این خانه است......

 

لبخند نیز صاحب این خانه است......

 

که بگوید که خانه زشت است......

 

حال باید ماشینی گرفت

                                                         

    ...... باز باید گشت به این خانۀ دل......

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 6:27  توسط فريبرز  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  

 

بزرگترین مجموعه عکس دختر